بعضی ها به شجاعتت احسنت گفتند ، به معصومیت چشمانت اشاره کردند ! اما هرچه فکر کردم جور در نیامد که آنهایی که برهنه نمیشوند بزدلند ؟!! هرچه فکر کردم جور در نیامد در بند اوین بودن شجاعت است یا بی قید و بند بودن؟!!
ـ حذف شدن خیلی سخته ! به آدم بر میخوره ، باید بشینی کلی فکر کنی ، بگی آخه چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟ اعتماد به نفست ، احساست و .... همه و همه تغییر میکنه . باید بلند بشی تلاش کنی تا اون حذف شدنه از ذهنت پاک بشه . اما گاهی دوست داری حذف بشی ، از ته دلت خدا خدا میکنی ، همیشه ذهنت درگیره ، تا اینکه با یه خبر ، یه حس ، یه دیدن ، یه شنیدن میفهمی حذف شدی .... آی که دنیا رو دادن بهت ، اون لحظه ست که باید بشینی و به آسمون نگاه بکنی از ته دلت بگی : آخیشششششششش !
ـ انگاری یه چیز سنگین رو با یه زنجیر وصل کردن به گردنش ، میدونه کلیدش دسته کیه اما نمیشه بره سراغش ! گاهی یادش میره اما گاهی بد جور سنگینی میکنه ، با خودش میگه : **اینجا اینجوریه اون دنیا حتما سنگین تره ! خدا به دادم برسه ** منم میگم خدا به دادت برسه ....
ـ خدایا شکرت.
پشت تک تک کلمه ها ، حالا با اخم ، خنده ... تو ایستاده ای و چشمک می زنی .
نحسی 13 در در کردم .
بسم الله میگم که نحسی همه نحسی هاااااااااااا در بشه .نحسی همه بی قراری ها . نحسی همه لحظه هایی که رد میشدن اما من سرجام قفل شده بودم . نحسی این قلم که همش غم داره . نحسی هرچی دلتنگی تو دنیا که انگار مهمون خونه دل من بود ، نحسی هرچی شب بی قراری و گریه که دعا میکردم به صبحش نرسم ... نحسی هرچی رخوت و سستی ...نحسی هرچی چشم کور که شادی رو نمی دید ... نحسی هرچی زبون که شکرت توش نمی چرخید... نحسی هرچی قفل بی کلید ... نسی هرچی بی قراری ....نحسی خاطره هایی که برای من نیستند ...نحسی تنهایی ...نحسی بی تو بودن... نحسی لحظه هایی که از دست دادمشون ..نحسی کابوسهای شبانه ام.... نحسی هرلحظه ای که یادم رفت خدا هست و تنها نیستم .نحسی همه رو در کردم...خدا دستام رو میگیری؟!
***
می خواهم خودم را ببخشم ، بلند داد می زنم : هی ! من رو می بخشی ؟ بر میگردی عقب رو نگاه میکنی ، چقدر پیر شده ام . یادم نمی آید کی رسیده ام اینجا ، انگار از یه ایستگاه با قطار رفتی اما هیچ چیزی با خودت نبردی . داد میزنم می بخشی؟ دستت رو می آوری طرفم داری گریه میکنی، میگو ئی بیا اینطرف دیگه ، تو الان اینجا ایستادی ، بیا کنار من ، 3 سال ردم میکنی ، من می ایستم کنار 3 سال بعدم کنار حالا! گریه میکنی که اگر میخواهی ببخشمت عقب نرو هیمنجا بمان ، من شو ! آرام آرام گریه میکنی . محکم میگیرمت توی بغلم ، قول میدهم عقب نروم ، هینجا یکی شویم و جلوبرویم . آرام زیر گوشم میگویی زندگی همین است به عقب نگاه کنی نمی ایستد منتظر تو ، تند تند می رود. با هم یکی میشویم .خودم را میبخشم .
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
الهی آمین