شبکه پی ام سی بود یا یه شبکه دیگه دقیق یادم نیست ، یه سریالی پخش می کرد ، یه خانمی بود با یک عالم ثروت که مردهای زیادی جمع شده بودند برای بدست اوردن دل این خانم که هم به عشقش برسند و هم یک جورایی به پولش...به جز یکی دو قسمت اون هم از سر کنجکاوی دیدن ادامه اش امکان پذیر نبود. آن قدرکه مشمئز کننده بود....هر بار به قول معروف لاو ترکوندن با یک نفر تا انتخاب نهایی.
حالا با دیدن سریالی تو شبکه های وطنی یاد این برنامه افتادم ، که تنها تفاوتش کلاه شرعی گذاشتن بر این قضیه بود....دختری پولدار که از بین هووارتا مرد باید بهترین رو انتخاب کنه ..مردها هم با خبر از وجود هم منتظر جواب نهایی هستند که هم به عشق برسند و هم یه جورایی به پول ( که البته دائم تکرار می کنند که پول مهم نیست اما کمی قابل هضم نیست این موضوع!)سریالی که در اصل تفاوتی با اون برنامه خارجی نداره و فقط پنهان شدن پشت سنت ها و مذهب هست که کمی تغییر ایجاد کرده، این هم نوعی توهین به حساب میاد....دختری که امتیاز خاصی نداره و کارش فقط گفتن و خندیدن با خواستگارهاشه ،نه حرفی از تحصیلاتش زده میشود نه موفقیت هایش نه روابط اجتماعی خاصی دارد نه موفقیت شغلی و کاری نه حتی خانه داری و اخلاق! فقط سوابق فمیینیستی دارد که آن هم آنقدر به زور بهش وصل شده که کاملا مصنوعی جلوه میکند که اگرهم اینطور نبود باز هم حسنی به حساب نمیاد... و با این اوصاف این همه خواستگار که همه از قضا خوب ، خوشتیپ ، تحصیلکرده ، پولدار و....هستند برای چی صف کشیده اند در انتظار جواب این خانم؟ برای کدام حسن ؟ پس فقط پول می ماند و زیبایی ...که این هم باز می شود همان بازیه مسخره سریال بلاد کفر !...واقعا انتخاب کردن شریک زندگی اینقدر شبیه عروسک بازیه؟ که البته اینبار آقایون نقش عروسک رو ایفا می کنند.!
کدوم مرد ایرانی در این زمانه اینطور ندیده و نشناخته فقط به حساب شناخت پدر به خواستگاری میره ؟؟ کدوم مرد ایرانی حاضر میشه اینطور به یه بازی کودکانه دعوت بشه برای انتخاب ؟ و اینقدر پا قشاری کنه برای انتخاب شدن توسط دختری که هر بار با مرد دیگری سر می کند و می خندد و دل می بندد!!!! فردا پشیمان می شود و باز منتظر مرد بعدیست؟
این سریال کپی شده سریال های خارجیست که برای فرهنگ ما غیر قابل پذیرش است ...باز هم تکرار می کنم تنها تفاوتش پنهان شدم پشت رفتارها و مراعات های به اصطلاح دینیست که این هم نوعی کلاه شرعیست که بد جوری در سرشان فرو رفته.....
پ.ن: این روزا دل داره میمیره و میره پی کارش.
** دیشب یاد یکی از معلم هام افتاده بودم که سر یکی از درس ها از ملک الموت صحبت می کرد . می گفت فرشته مرگ روزی 5 مرتبه به چهره هر انسانی نگاه میندازه که اگر وقت رفتنش بود تو یکی ازین مرتبه ها جون انسان رو بگیره. کلی با خودم فکر کردم که تو طول روز چه اتفاقاتی می افته که از بینشون بشه 5 تا رو انتخاب کرد شبیه به لحظه ای که شاید سرانجام کار باشه. خلاصه شب رو با این افکار به صبح رسوندم. صبح زود برای واریز پول کلاسم رفتم بانک ، تو مسیر برگشت نزدیک خونه تو پیاده رو داشتم تند تند راه میرفتم که یهویی یه صدای خیلی وحشتناک پشت سرم اومد که بدون که برگردم یه فاصله ای رو پریدم جلو. وقتی نگاه کردم دیدم یه گلدون از کنار پنجره یکی از طبقات با شدت تمام پرت شده رو زمین....اگر یکم آروم تر قدم زده بودم رو سرم فرود اومده بود و من هم کلا فرود اومده بودم!!! ...از ترس صدا و استرسی که وارد شده بود برگشتم سمت سرایدار که از شدت صدا اومده بود بیرون و داد زدم : بگو به اینا گلداناشون نزارن اینجا بدون حفاظ!! طفلک با چشمهای بادومیش یه نگاه به من انداخت یه نگاه به گلدون یه نگاه به آسمون. منم دویدم سمت خونه و یاد دیشب افتادم گفتم خدا کنه 5 امین مرتبه باشه که یادم افتاد تازه سر صبحه و احتمالش اینه که اولیش باشه ....خدا خیر کنه آخریش رو.
** کلاسم جلسه اولش بود و تو منطقه طرح ترافیک...آژانس گرفتم .جاتون خالی ...راننده خیلی خجسته بود و آهنگ هایی هم که گوش میداد خجسته تر....از خجالت ریتم آهنگ و کلمه ها و جمله هایی که گفته میشد با دماغ رفته بودم تو شیشه ماشین و سعی می کردم توجهم رو به بیرون جلب کنم....اما آهنگ ها آنچنان قری داشت که من و راننده که سهل کل جمعیت تو اتوبان هم از پس قرش بر نمی اومدند و شرمنده میشدند....با خودم گفتم تاکسی خوبیش اینه که سنگینی و سبکی فضا بین 4 تا مسافر پخش میشه و آدم راحت تر سر جاش میشینه...اما خوب ماشین شخصی خوبیش بیشتر!! هر آهنگی و با هر ریتمی حتی با حرکات موزون مخفی می تونی داشته باشه با خیال راحت بدون ابنکه بری توشیشه...
** بلوط ها تو بشقاب جلو روم بودن یکی برداشتم شکستم ....اومد نشست رو به روم گفت آی شیطون تو که گفتی بدم میاد...گفتم آره بدم میاد اما از بس خوشگلن میشکنم به امید اینکه از مزه این یکی خوشم بیاد!! بعد یاد اون دختر عزیز و پسر افتادم که هی بلوط های رابطشون رو شکوندن که شاید مزه اش به دلشون بشینه اما نشد که نشد...آخرش از هم خداحافظی کردن با یه عالم پوست بلوط خورد شده و میوه هاش که فقط کنارش واسه یه مزه کوچولو کنده شده بود...
۱.جلویم یک سری خط سفید پشت سر هم صف کشیده اند ، چراغ سبز است ، آن طرف خطها ایستاده ، می آید این طرف درست رو به روی من ، جقدر بزرگ شده ،قدیم ترها که هم کلاس بودیم هم قد هم بودیم.اما حالا اگر می خواستم ببوسمش باید روی پاهایم بلند میشدم مثل تو . نگاه می کند به دستانم که پاکت را محکم گرفته اند. راهش را کج می کند و می رود ، حتما خیال می کند برای توست . چه خوب! می خواهم از خیابان رد شوم چراغ قرمز می شود.
۲.صندوقدار حساب را می گوید ، پرداخت می کنم . چشمم به جعبه پشت سرش خیره شده ...اسامی را بلد نیستم فقط شکلش و رنگش یادم مانده ،آبی ، با دست نشان می دم ...به قول خودش یک باکس می دهد. محکم توی دستم می گیرم.
۳.سلام کردم ، گفت من را ندیده اما من گفتم به اجبار نگاهش سلام کرده ام. ریش داشت ، بلند و بور ، همرنگ چشمهایش . گفتم به چهره اش می اید و زیباترش کرده . گفت برای زیبایی نیست و پدر بزرگش فوت کرده ، به پیرهن مشکیش خیره شدم .می گفت دوستم دارد و از خیلی چیزهای دیگر شبیه دوست داشتن ....من اما فکر میکردم به تو و میخندیدم به چشمهایت ، که رنگ خورشید است اما ریش هایت نه...او از دوست داشتن می گفت و من فکر می کردم شب و روز را باهم داشتن چه لذتی دارد!!
۴.ایستاده ای رو به روی من حرف میزنی ، پلک هایت که به هم می خورد تند تند می گوم شب به خیر ، صبح به خیر !! شب به خیر ..صبح به خیر............عصبانی میشوی و اخم میکنی. چشم هایت را میبندی ،باز میگویم شب به خیر....زیر چشمی که نگاهم می کنی می گویم صبح به خیر!
۵.برایش جزوه برده بودم ، پیرهنش چهارخانه روشن بود اما ریش داشت . گفتم پس ریشهایت ؟ گفت برای من است . خندیدم و یادآوری کردم من هنوز نمرده ام !!
۶.نشسته ام رو پاهایت ، حالا درست هم قد شدیم. دستهام رو گذاشتم رو صورتت با نوک انگشتانم ته ریشهایت را از صورتت بلند می کنم ، تو معذرت می خواهی که اذیتم میکند ، من صورتم را میکشم به گونه هایت می اورم پایین ، سیگار را از روی لب هایت بر میداری...
۷.جزوه ها را پس می گیرم ،ورق تا شده را دستش میدهم ، پیرهنش همان چهارخانه روشن بود ، صورتش هم تراشیده ، پف کرده بود مثل کسی که از خوابی پریده فقط برای شنیدن یک خبر...یک ورق کافی بود شاید برای دوست نداشتن .
۸.نشسته ام اینجا ، موهایم را ریخته ام روی صورتم که اگر نیامدی بهانه ای باشد که آمدی و من ندیدمت یا آمدی و نشناختیم . سیگار را روشن می کنم از لابه لای موها روی لبهایم میگذارم....اولین پک ..خم مشوم ، سرفه میکنم ..دومین پک ، دودش موهایم رو کنار میزند ، یکی جلویم ایستاده ..پاهایش پیداست با کفش های مشکی!
پ.ن.ب: سلام .برگشتم . امیدوارم هنوزم اینجا بیایید.
پ.ن.ب: تخ تخی های من را هم بخونید ...داستان نیست . شعر نیست . روزمره نیست . فقط تخ تخی است!!
پ.ن.ب مهم : این پست دوست گرامی را بخوانید ...شرکت کنید...باشد که رستگار شوید...
شاید رفتنم به ماندن بیرزد
شاید گریه هایم به خنده بیرزد
شاید نبودنم به بودنم....
فکر می کردم قدم بر می داریم تا راهمان را بسازیم اما شاید نا همواریش پاهایت را به درد آورده....عزیزم.
جمله عامیانه ایست ، شاید هم کمی شبیه فیلم فارسی ها اما گفتنش واجب است : برای با تو بودن بهای سنگینی پرداختم ، در راهی همسفرت شدم که نمی دانستم چیست و ساختنش چگونه است ، نگو نه و نگو انتخاب کردیم ، تو یادم دادی من نمی داستم ، تو نشانم دادی ندیده بودم.راهی که اگر نخواسته بودی آگاهی به وجودش برایم لازم نبود...از اعتمادی که به قول مصدق حالا تمام دیوارهایش را موریانه ها خورده اند همسفرت شدم ...یادت می آید؟ گمان نکنم...قسمم دادی تنها نمی مانم ...نگو روزگار عوض شد ، قسم های تو هم.
اگر راهِ رفتنت را جدا پیدا کردی برو اما قدم که برمیداری به یاد بیاور از همان نخستین روزها ..قدم به قدم ...از بی معرفتی های کوچک من شاید ناز کردن و دل نگرانی های بزرگ تو از تنهایی....همه را یاد کن از خنده و گریه از حرف و دعوا ...از ایم ایم کردن هایت و از بی قرااری من برای معنایش....همه را یاد کن نه برای بازگشتن نمیدانم برای چه...اما یاد کن...
جایی خواندم تفاهم بودن دو اخلاق مشترک نیست تفاهم درک اختلاف نظر هاست.
برای آمدن، عشق لازم است برای ماندن، مبارزه برای رفتن ...نمیدانم ، اما برا بازگشتن اگر عشق هم نبود معرفت کافیست.
می دانی این ها را نمی گویم که بمانی ، دوست دارم بازگردی اما نه اینگونه که خود را ساختی همانگونه که بودی .. دلم تنگ شده است ... گریه هم هست...بی قراری ...اما می دانم اگر بازگشتنی باشی می آیی اما اگر رفتنی باشی می روی آنوقت من می مانم و خدایم که حرفهایمان ناگفتنیست...
اگر بازگشتی به رویت سلام می دهم اگر نه این خداحافظ باشدبرای تو...
کلام مهربانش را که گشودم فرمود مرده را زنده می کند از قبر بیرون می آورد، خندیدم که چه زیبا فرمود، وقتی که این می شود حاجت من چرا که نه ؟، می خواستم به تو بگویم تا تو هم بخندی و من جان بگیرم اما نبودی ...نیافتمت آنگونه که دوستم داشتی.
حالا می نشینم به امید کلامش ، می خواهم صبوری کنم ، سخت است اما آنقدر تا ببینم :
مرده من !تو هم از قبر بیرون می آیی؟زنده و عاشق؟
ننوشتن برایم سخت است ..تا بازگشتی دوباره شاید اینجا شاید جایی دیگر شاید هم هیچ کجا...
پ.ن:
از هم جدا می شویم
مثل دو روشنفکر تمام عیار
به چشم های هم خیره می شویم
دست هایمان را به هم قفل می کنیم
و می دانیم که خواستیم و نشد
می گوییم: امیدوارم خوشبخت باشی ...دوستت دارم!
اتفاق خاصی نمی افتد،فقط
تو می روی آن طرف خیابان
من می مانم همین جا
روزگار تو سپری می شود بی من
روزگار من نیز بی تو ...
جای مرا دیگری می گیرد
جای تو را دیگری..
.............
...
پیر می شویم و به این مینازیم که ما دو روشنفکر تمام عیار بودیم!
عروس ِ فال ورق ِ تو
من نبودم
چه دلخوش بودم
دامن سفید ِ من
از گوشه ورق های پاسور بیرون زده!
پ.ن.ب:
۱- آی ایها ناس من توانایی بهشتی شدن ندارم ، اگر آدم و حوا را دیدید بگویید آخر چرا چرا چرا؟؟؟
۲- امروز یاد یه جریان افتادم ( آخرش می گم) نشستم رو مبل و چشمام رو بستم ، هرکی از پله ها میومد پائین سعی می کردم تشخیص بدم صدای پای کیه؟! انجامش بدید بامزست . البته اون زمانی خیلی بامزست که فکر می کنی تشخیصت کاملا درسته بعد که چشم هات رو باز می کنی در کمال نا باوری میبینی نه تنها اشتباهه بلکه خیلی هم اشتباهه!!
"" دوران دانشگاه یه استاد داشتیم که وقتی میرفت مطلبی بنویسه رو تخته ، سرش رو می چسبوند به تخته و برگشتنشم چون چاق بود و گردالی یکم طول میکشید، یه جلسه من شدیدا منتظر این لحظه بودم . تا برگشت منم از کلاس رفتم بیرون . یه چند قدمی که دور شدم دیدم کلاس از خنده منفجر شد. بعدا که از بچه ها پرسیدم قضیه چی بود گفتن استاد گفته خانم فلانی بود بچه ها گفتن از کجا فهمیدید استاد !! ایشون هم فرمودند از صدای پاش! ""
۳- بی خوابی افطار تا سحر بدون عبادت ، عبادت معمول روزانه رو هم مختل کرده.
۴- گفتم چشمانتان شبیه خورشید است . اما این همه پلک زدن قرارمان نبود ...شب روزمان را مختل نمودید!